مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
260
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
يغما رفتهء او بفرستاده و از براى علاء الدين ، پنجاه هزار دينار زر نقد فرستاده . در باب مهر ، راى راى تست . خواهى بگير و خواهى ببخش . پس علاء الدين برخاسته ، صندوق بگشود و مهر بشمرد . آنگاه پسر عم زبيده گفت : اى عم ، بگذار علاء الدين ، دخترت را طلاق دهد . پدر زبيده گفت : اين كار نخواهد شد . كه طلاق در دست شوهر است . پس پسر ، ملول و محزون بنوميدى برفت و ببستر افتاده ، رنجور گشت و چندى نگذشت كه درگذشت . و اما علاء الدين ، بارها در انبار كرده ، به بازار برفت و ما يحتاج بسياقت هر شب مهيا كرده ، به خانه بياورد . آنگاه بزبيده گفت : آن دراويش دروغگو را نظر كن كه وعده كردند و خلاف نمودند . زبيده به او گفت : تو پسر شاه بندر بودى ، به نيم درم دسترس نداشتى . آن دراويش كه مسكينان هستند ، ده هزار دينار را چگونه ميتوانستند بدهند ؟ علاء الدين گفت : اكنون كه خدا ما را از ايشان بىنياز كرد . و لكن اگر باز بيايند ، در به روى ايشان نگشايم . زبيده گفت : چرا حق ايشان ندانى ؟ كه اين خير و بركت از قدوم ايشان بما رسيد و ايشان هرشب صد دينار به زير سجاده در مىنهادند . و چون بيايند ، ناچار بايد در به روى ايشان بگشائى . پس چون شب درآمد ، شمعها روشن كردند . علاء الدين بزبيده گفت : عود بگير و بيتى چند بخوان . درين سخن بودند كه در بكوفتند . زبيده گفت كه : برخيز و ببين كه كوبندهء در كيست ؟ علاء الدين بيرون رفته ، در بگشود . ديد كه درويشان هستند . علاء الدين گفت : مرحبا اى دروغگويان ، بدرون درآئيد . پس ايشان درآمدند و نشستند . علاء الدين سفره بگسترد . بخوردند و بنوشيدند و طرب كردند . پس از آن گفتند : اى خواجه علاء الدين ، ما را خاطر به تو مشغول بود . بازگو كه با پدرزن خود چه كار كردى ؟ گفت : خدا افزونتر از مراد بما عطا فرمود . گفتند : به خدا سوگند كه ما بر تو ترسان بوديم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .